|
و زخمهای من همه از عشق است...، از عشق...، از عشق... .
|
همیشه فکر می کنم چگونه در سکوت
صدا می روید
احساس می کنم باید فرو ریخت
باید به مرگ رضایت داد ....

من با نگاهی تهی از فریاد
آرام مردن را به کالبد بی حوصله خود جاری خواهم ساخت
و با تجربه ای سرد در برزخ مرگ
به دنبال افقی دیگر خواهم رفت .

من همیشه در وسعت دشت زندگیم
در اوج بودن
به مرگ زودرس خویش اندیشیده ام .

فاصله من
ـ فاصله درهم شکسته من ــ
با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است
یک وجب بیش نیست ...

ما آدمهای پرسردردی هستیم البته اولش عادی بودیم دانشگاه می رفتیم
سعی می کردیم درس بخونیم رویای مهندس شدن داشتیم
آن بیرون هم اگر هرروز ملت توی سر و مغز هم می زدند عین خیالمان نبود
همه را می دیدیم ها !
هل زدن پیرمردها برای نشستن روی صندلی های مترو
ویراژ موتورسوارها لای دست و پای این تاکسی نارنجی ها
قیمتهایی که هی بالا می رفتند
بچه هایی که استعدادشان توی مدرسه عین آب جوب هدر می رفت
دوستانی که تند تند معتاد می شدند
پدرهایی که عصرها مسافر کشی می کردند و...
همه را به چشم غیر مسلح می دیدم و سرمان به زندگی خودمان گرم بود .
اصلاهمه اینها می شدند وسیله ای برای بالا بردن هیجان روزمره !
می خندیدیم به شان .
کلا زیاد فکر نمی کردیم و این لذت بخش بود .
ولی ...
حالا ما متحول شده ایم. زیاد فکر می کنیم.
مواظب باشین شما اینجوری نشین.

اهل نفرین نیستم
ولی آن دستها که از کلبه آرزوهایم
خرابه ساخت ...
...
ویران باد ... !

اون که نخواست پیشم باشی ؛ خودش باید صبرم بده .
خدا !
گرفتی عشقمو ؛
جواب قلبمو بده .

دیشب تمام خاطرات با تو بودن را دور ریختم .
و امروز ...
هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم ... !

همواره از این تسلسل تاریخ ترسیده ایم
از تکرارهای پیاپی ؛ از امیدهای محتوم به کودتا
از کودتاهای منتج به سرکوب ؛ از سرکوبهای منتهی به انقلاب
از انقلابهای مختوم به استبداد ؛ و دوباره امید و دوباره کودتا و ...
... و همواره آهی حسرت وار از نهادمان برآمد که آه چقدر تجربه !
و به راستی بایست تاریخمان چه اندازه از تجربه انبان شود تا
در این حلقۀ تکرار ؛ در این ورطۀ ابطال
نلغزیم و نیفتیم .

این بار نه تنها دانشجویان و نویسندگان
(یا به قول حاکمان:روشنفکران غربزده )
بلکه تمامی جامعه به پا خواست و تنها در سایه قانون طلب داد کرد .
ولی این حاکمان .....